|
آمده ام تا که شاید در پشت غار حرای نگاهت به انتظار وحی بمانم ... مهلت دیداری ده سوگند به دلت ؛ که دل تنگ بوده ام سوگند به قلمت ؛ که قلم در عطش دیدار بی تاب بوده است ... "...." می آیی نرم خراش می دهی آن زمان که آسمان دلم باریدن بخواهد ... می آیی گرم تشنه می کنی آن زمان که وعده دیدارت باران باشد ... می آیی خالی از اشباع می کنی آن زمان که بی قراری باران به پنجره دستور باشد ... می آیی رنگی از هیچ می زنی آن زمان که باران بی تاب دوری پاییز باشد ... .... چه خالیم وقتی وعده دیدار تو دور باشد من با نفس لحظه شماره همگام می شوم تا سردی سرد و تو روزی خواهی آمد روزی که وعده دیدارت دور باشد روزی که پاییز نفس های آخرش را هـــــــــــا می کشد آن زمان من بی تو خواهم ماند .... پیش از تو باران مرا شسته + نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 14:22 توسط باران |
|
| ||||||