|
دارد چه بر سرم می آید ؟ + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 9:0 توسط باران |
ای صمیمی ... ای دوست ... گاه و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی و عطر داغ نفست ، خط خون بر دل افکار به هم ریخته ام اندازد این همه روشنی ام نه از آن است که به یک جرعه نگاه از تو قناعت ورزم نه این جا بر سر صخره ادراک به زانو آمده ام سجده ای سبز گسترده تا افق و همه رنگ در آن عطر یاس و زنبق و امیدی که به آن می نازم خوش به حال من و سجاده ی بارانی من بد به حال دل شب بد به حال دل سنگ که ندیدند ، زلالی دل باران را .... + نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 16:47 توسط باران |
می خواهم عهدی ببندم عهدی برای خندیدن با همین سیب سبز عهدی برای گرم ماندن تا همیشه در زیر شاخه های نور ستاره ها با همین دانه های انار تکه های نور ... بگذار که من در آغوش نگاهی بی حضور ، گرم شوم قدم بزنم و هوا را تا آخرین سطر از بر بنویسم ... و خاموش فریاد زنم آهای ستاره ها در گوشم نجوایی کنید لالایی بخوانید تا چشمان دریا شده ام آرام بگیرند حالا می خواهم ستاره ای شوم که کنار همین لحظه های تنگ دل در کف دست های آسمان باقی بمانم زیر چتر نگاه های هزاران ستاره ی تنها و فقط ، قدری خاطره برای تو باقی بگذارم برای لحظه هایی که آهسته از لای سکوتی سبز ، نگاهم می کنی ... + نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 13:14 توسط باران |
رفتنت را ديدم + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 11:19 توسط باران |
از قدیم گفتن " کافر همه را به کیش خود پندارد " وقتی از این روزای تلخ باهات صحبت می کردم می گفتی عزیزم " کتاب آیا تو آن گمشده ام هستی رو خوندی ؟ " " مگه قبلا شکست خوردی ؟ " و وقتی تو به آهنگ های غمگین گوش می کردی من می پرسیدم عزیزم این آهنگ مناسب خوشبختیمون نیست ! می گفتی تو هنوز با مفهوم عشق آشنا نشدی !!! ممنون عزیزم که منو با این مفهوم آشنا کردی ... غم جدایی غم دوری غم دوروغ بودنت + نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387 9:0 توسط باران |
|
| ||||||