|
هنوز پای سجاده ام مانده ام ! . . . . + نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 11:41 توسط باران |
دیشب آمدی و من چشمم لای خواب دیشب جا ماند و چه شوقی کرد دلم وقتی روی جا نماز نمدار تو را دید سبزشد ، سبز دلم و تا طلوع تو را گفتم تو که بالهای سبز داشتی و آرام از آسمان آمده بودی گرم بودی ، چه گرم و به آخرین دکمه از آسمان دوخته شده بودی .... : مهربانم باز هم نگاهم کن می خواهم سبزسبز شوم و برایت شعر اول وقت بگوییم و تا ته آینه برایت انار دانه دانه کنم بغض آسمان ترکید قطره های باران بر بالهای نازک شیشه ایت نشست رنگها در هم شد و تو همچون عروسکی کاغذی در هم مچاله شدی فرو ریختی و ... صدای زجه هایم در صدای الله اکبر اذان صبح گره خورد دستهای نازک نور می آمد تا کابوسم را از هم پاره کند و باز روزی تازه که بوی کهنه نبودنت را می داد ... + نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387 9:26 توسط باران |
ار تفاع خواستن هر شب که با بهانه ات بي خواب مي شوم . + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 14:33 توسط باران |
|
| ||||||