|
چه چیزی در انتظارم هست ؟ پروردگارا همان را می خواهم که تو برایم خواسته ای تنها از تو می خواهم ؛ آنقدر به من ایمان عطا کنی تا در هر آنچه ، بر سر راهم قرار می دهی تو را ببینم و خواستت را آنقدر امید و شجاعت تا نومید نشوم و آنقدر عشق و محبت تا خسته نشوم هر روز بیش از روز قبل نسبت به خودت و آنان که در اطرافم هستند پروردگارا به من ، بردباری ، فروتنی و تسلیم و رضا عنایت فرما خدایا به من آن ده که مرا آن به و آنچه را که نمی دانم چگونه از تو بخواهم پروردگارا به من قلبی فرمانبردار ، گوشی شنوا ، ذهنی هشیار و دوستانی ساعی عنایت فرما ، تا بتوانم تسلیم رضایت گردم و آنچه را برایم فرستاده ای به دیده منت بپذیرم خدایا بر تمام عزیزانم برکت و بهروزی عطا کن و صلح و دوستی و آرامش بر قلوب انسان ها حاکم گردان + نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 9:38 توسط باران |
تقدیم به همه دوستانی که نمی شناسمشان اما به من سر می زنند مخصوصا یاس سفید که آرزو کرد همیشه کودک بمانم ... شايد مرا دگر نشناسي شايد مرا به ياد نياوري اما من تو را خوب مي شناسم ما همسايه شما بوديم شما همسايه ما و همه مان همسايه خدا يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه ي آسمان را دنبالت مي گشتم تو مي خنديدي و من پشت خنده هايت پيدايت مي كردم خوب يادم مي آيد آن روزها عاشق آفتاب بودي توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود نور از لاي انگشتان نازكت مي چكيد راه كه مي رفتي ردي از روشني روی کهکشان می ماند یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان تو گلی از بهشت به سویش پرت می کردی و او کفرش در می آمد اما زورش به ما نمی رسید فقط می گفت : همین که پایتان به زمین رسید می دانم چطور از راه بدرتان کنم تو شلوغ بودی آرام و قرار نداشتی آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به آن ستاره می پریدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما همیشه خواب زمین را می دیدی آرزوی رویاها تو را قلقلک می داد می خواستی دست به دنیا بیابی و همیشه این را به خدا می گفتی تا خدا به دنیایت آورد من هم همین کار را کردم بچه های دیگر هم ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد همه مان همدیگر را فراموش کردیم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 11:33 توسط باران |
دیروز مهربانی با من ، آرام ، از سبز شدن ، سخنی گفت کلامش رقص شیرین حضوری بود که با صدای دلم تناسب نت واری داشت راست می گفتی ماهی که در جهت مخالف رودخانه نتواند شنا کند ماهی مرده است بیچاره ماهی طلایی خوشبختی من از تو آینه ساخته بودم چه ساده آن را شکستی! و در مه ای غلیظ مهربان عزیز ممنون از یاد آوری تلخت ماهی من مرده بود چگونه می توانست مبارزه کند ؟! + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 10:40 توسط باران |
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت حمید مصدق + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 9:35 توسط باران |
بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم من ميتوانم ! ميشود ! آرام تلقين ميکنم حالم ؟! نه اصلاً خوب نيست ، تا بعد بهتر ميشوم فکري براي اين دل آرام غمگين ميکنم من ميپذيرم تو رفته اي و برنميگردي همين..! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين ميکنم کم کم ز يادم ميروي اين روزگار و رسم اوست اين جمله را با تلخي اش صد بار تضمين ميکنم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 10:4 توسط باران |
|
| ||||||